hidelogo
سایت رسمی عباسیه دزفول ، محله مسجدیکشنبه ۲۵ آذر ۱۳۹۷

داستان شمشير حضرت عباس(ع) و شرح آخرين لحظه​ها در كنار فرات (بخش اول) - سایت رسمی عباسیه دزفول ، محله مسجد

http://cdn.yjc.ir/files/fa/news/1391/9/4/559657_322.jpg

سید مهدی شجاعی در کتاب «سقای آب و ادب» که شرحی است خواندنی از تولد تا شهادت قمر بنی هاشم، حضرت عباس(ع)، فصلی شیوا و مستند و حزن​انگیز درباره آخرین تلاش​های علمدار کربلا برای آب​آوردن از فرات دارد؛ گزیده ای از آن را در ادامه می​خوانید:

«این عباس علی است. خسته، گرسنه، تشنه، داغدیده و مصیبت زده. داغ هایی که هر کدام به تنهایی برای از پا درآوردن مردی کافی است؛ داغ سه برادر، داغ یک فرزند، داغ چندین برادرزاده و خواهرزاده و داغ چند ده عزیز و همدل و همراه. نه خستگی، نه تشنگی، نه گرسنگی، نه این همه داغ، هیچکدام تاب از کف عباس نربوده و توان عباس را نفرسوده، اما دیدن تشنگی حسین(ع) و بچه های حسین، طاقتش را سوزانده و او را راهی شریعه کرده است.

و اکنون این اوست و آبی که تا زانوان او و شکم اسب، بالا آمده. اکنون این اوست و آب و مشک خالی و بچه های حسین(ع). اکنون این اوست و لب هایی که از تشنگی ترک خورده. اکنون این اوست و تنی که از تشنگی ناتوان شده.

اکنون این اوست و جگری که از تشنگی تاول زده. اکنون این اوست و هجوم لشگر عقل از هزار سو که او را به نوشیدن آب ترغیب می کند: تو علمدار لشکر حسینی، باید استوار بمانی. تو محافظ بچه های حسینی، باید توان در بدن داشته باشی. تو تکیه گاه سپاه حسینی، نباید فرو بریزی. وقتی به جرعه ای آب می توان توان هزارباره گرفت، چرا این توان را – نه از خودت که – از انجام رسالتت دریغ می کنی؟

تو یک عمر زیسته ای برای همین یک روز و اگر امروز نتوانی بجنگی و از محبوبت دفاع کنی، همه عمر را به باد داد ه ای. پدر به برادرش عقیل – که در علم انساب ورودی به کمال داشت – گفت که: زنی می خواهد که در رشادت و شهامت و شجاعت نمونه باشد و فرزندانی رشید و دلاور و سلحشور و بی باک بیاورد.

و عقیل، قبیله بنی کلاب را معرفی کرد و از این قبیله، خانواده بنی حزام را و از این خانواده، فاطمه رشیده را.

و چه کارهای عجیبی می کرد این پدر مظهرالعجایب! خودش عالم بماکان و مایکون و ما هو کائن بود، خودش در جایگاهی از خلقت نشسته بود که تقدیر را با سر انگشتانش – باذن الله – رقم می زد. خودش سرشت و گذشته و آینده همه خلایق را در آینه علم غیب خویش، به وضوح می دید اما برادرش را مامور جستجو در انساب و اقوام و قبایل کرد تا دل عقیل را به انجام این ماموریت خطیر خوش گرداند.

به گمانم بزرگترین معجزه پدر این بود که در میان مردم، پرده بر علم غیب خویش می کشید و علیرغم داشتن بالهای کرامت، با پاهای عادت بر زمین راه می رفت و علیرغم علم آفرینی اش، به زبان کودکان مردم این جهان تکلم می کرد و علیرغم این که صاحب دکان عالم بود، درست مثل یک مشتری بی بضاعت، از دکه خلقت خرید می کرد.

فلسفه انتخاب مادرم و تولد من و برادرانم، پدیدآوردن یاورانی برای حسین(ع) بود. یعنی که من برای حسین و به خاطر حسین آمدم. برای تو که به خاطر حسین آمده ای، اکنون دفاع از حسین و جنگ در راه حسین، مهمترین مساله است.

و دفاع از حسین، توان می طلبد و جنگ در راه حسین رمق می خواهد.

و آب اکنون برای تو یعنی توان برای دفاع از حسین و آب برای تو یعنی مقدمه واجب که به اندازه خود واجب، واجب است. اسب که خنکای آب، رگ و پی اش را حیات و طراوت بخشیده، در آب پیشتر و پیشتر می رود تا آنجا که زانوان و رانهای سوار تماماً در آب قرار می گیرد و شمشیر آبدیده اش تا نیمه در آب فرو می شود.

سوار، دست به قبضه شمشیر می برد و آن را به سمت جلو می فشارد تا سر غلاف از آب بیرون بیاید و شمشیر از تسلط آب محفوظ بماند.

بیست و پنج سال پیش بود، یا کمی بیشتر. علی(ع) در مسجد نشسته بود و گرد او یاران و دوستان و اصحاب، حلقه زده بودند. در این حال، پیرمردی بیابانی که محاسنی سپید و چهره ای آفتاب سوخته اما نمکین داشت به مسجد درآمد.

با لهجه ای شیرین به همه سلام کرد، حلقه جمع را شکافت، بر دست و روی علی بوسه زد و زانو به زانوی او نشست: «علی جان! خیلی دوستت دارم. دلیلش هم این است که این شمشیر عزیزم را آورده ام به تو هدیه کنم.»

علی خندید؛ ملیح و شیرین، آنچنانکه دندان های سپیدش نمایان شد.

«دلیل، دل توست عزیز دلم! اما این هدیه ارجمندت را به نشانه می پذیرم.»

پیرمرد عرب، خوشحال شد، دوباره دست و روی علی را بوسید و رفت.

فراوان داشت علی از این عاشقان بی نام و نشان. شمشیر را لحظاتی در دست چرخاند و نگاه داشت، انگار که منتظر خبری بود یا حادثه ای.

خبر، عباس(ع) بود که بلافاصله آمد. هفت یا هشت ساله اما زیبا، رعنا و بلند بالا، سلام و ادب کرد اما چشم از شمشیر برنداشت.

علی فرمود: عباس من! دوست داری این شمشیر را به تو هدیه کنم؟

عباس خندید. آرزوی دلش بود که بر زبان پدر جاری شده بود.

«بله، پدر جان! قربان دست و دلتان.»

علی فرمود: بیا جلو نور چشمم!

عباس پیش آمد. علی از جا بلند شد، شمشیر را با وسواسی لطف آمیز بر کمر او بست، او را در آغوش گرفت، بوسید و گریه کرد: «این به ودیعت برای کربلا.»

فضای اطراف شریعه ملتهب شده است صدای پا و شیهه اسب ها و صدای عبور سوارها از لابلای نخل ها، نشان از تجهیز و بازسازی سپاه دشمن دارد.

باید جنبید باید هر چه زودتر مشک را از آب پر کرد و از این محاصره و مهلکه به در برد اما با کدام توان وقتی که هرم آفتاب، رمق بدن را کشیده است و عطش، عبور خون را در رگها دشوار کرده است؟!

اما …اما پدر در واپسین لحظات حیات، آنگاه که در بستر شهادت آرمیده بود و آخرین وصایای خویش را به اطرافیان می فرمود، ناگهان تو را صدا زد.

تو شتابناک پیش رفتی و در کنار بستر او زانو زدی. پدر همچنانکه خفته بود، دست بر شانه های تو گذاشت و فرمود: «عباس من! به زودی سبب روشنی چشم من در قیامت خواهی شد. در عاشورا وقتی وارد شریعه شدی، مبادا که آب بنوشی و برادرت حسین، تشنه باشد.»

نظرات و ارسال نظر

احسان گفته :
پنج شنبه , ۲۳ مهر ۱۳۹۴

الله اکبر به این وفاداری عباس ع…